تبليغاتX
دلتنگی
...به دنیا اومد تا عاشقت باشم...
 تو را نگاه میکنم

 

تورا نگاه می‌کنم که خفته‌ای کنار من

پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من

تورا نگاه می‌کنم که دیدنی ترین تویی

و از تو حرف می‌زنم که گفتنی ترین تویی

من از تو حرف می‌زنم شب عاشقانه می‌شود

تو را ادامه می‌دهم ، همین ترانه میشود

کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود

راه به تو رسیدنم ، همین پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خود که خسته‌ام از همه کس

که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس

من از تو حرف میزنم شب عاشقانه میشود

تو را ادامه میدهم ، همین ترانه می‌شود

تو را نگاه می‌کنم که خفته‌ای کنار من

پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من

تو را نگاه می‌کنم که دیدنی ترین تویی

و از تو حرف می‌زنم که گفتنی ترین تویی ...

                                                                 (اردلان سرفراز)

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 14 اسفند1390  |
 زندگی کردن مردن است
وقتی انسان دروغ می گوید

جزئی از جهان را می کشد

اینها مرگهای رنگ باخته ای اند که آدمی آن را زندگی می نامد

دیگر تاب نظاره این همه در من نیست

آیا پادشاه رستگاری توان بردن مرا به خانه ندارد ؟

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 27 دی1390  |
 سکوت دندان شکن
از آجیل سفره عید

چند پسته ای لال مانده است

آنها که دلب گشودندخورده شدند!

آنها که لال مانده اند

می شکنند!

دندانساز راست می گفت:

 پسته لال سکوتش دندان شکن است ...! 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 26 آذر1390  |
 به یاد سهراب
 
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 10 آبان1390  |
 براي تو
تو همه چیز را میدانستی ـ من نابینا.

میدانم زندگی ام بیهوده خواهد بود ،

ميدانم بازهمديگر را خواهيم ديد

در ابديتي ايزدي.

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 19 شهریور1390  |
 در آن لحظه

... در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 16 شهریور1390  |
 ای من
ای من چرخ ازبرای تو زیر و زبر میشود

                                                  مارا خراب و زیر و زیر میکنی ...مکن !

از خویش مدزد و بر دیگری مده

                                        دزدیده سوی دیگری نظر میکنی ...د مکن...!

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 24 مرداد1390  |
 اول و آخر
5668138_dsm26keu_c_large

اندرين ره می تراش و می خراش
 
تا دم آخر دمی غافل مباش
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 23 خرداد1390  |
 بقا
ده دقيقه سكوت به احترام دوستان و نياكانم
غژ و غژ گهواره هاي كهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتي مادري بميرد قسمتي از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد
ما بايد مادرانمان را دوست بداريم
وقتي اخم مي كنند و بي دليل وسايل خانه را به هم مي ريزند
ما بايد بدويم دستشان را بگيريم
تا مبادا كه خداي نكرده تب كرده باشند
مابايد پدرانمان را دوست بداريم
برايشان دمپايي مرغوب بخريم
و وقتي ديديم به نقطه اي خيره مانده اند برايشان يك استكان چاي بريزيم
پدران
 پدران
 پدرانمان را
ما بايد دوست بداريم
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 24 اردیبهشت1390  |
 یکی بود یکی نبود
 
 
عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود
این داستان زندگی ماست
همیشه همین بوده
یکی بود یکی نبود
در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن
با هم ساختن
برای بودن یکی،
باید دیگری نباشد

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود،
که یکی بود، دیگری هم بود
همه با هم بودند
و ما اسیر این قصه کهن
برای بودن یکی
یکی را نیست می کنیم

از دارایی، از آبرو، از هستی
انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست
هیچ کس نمیداند ، جز ما
هیچ کس نمی فهمد جز ما
و آن کس که نمی داند و نمی فهمد
ارزشی ندارد، حتی برای زیستن

و این هنری است که آن را خوب آموخته
ایم
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 6 اردیبهشت1390  |
 
 
بالا